پنج شنبه ٣٠ شهريور ١٣٩٦


ارسال به دوست

درس اخلاق استاد مؤیدی (دام افاضاته)

در محضر استاد - 10


درس اخلاق استاد مؤیدی (دام افاضاته)بِسْمِ الله الْرَّحْمنِ الْرَّحیمِ

موضوع جلسه: تقوا

* اهل تقوا و نیکوکاری

(إِنَّ اللَّهَ مَعَ‏ الَّذينَ‏ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ) (نحل: 128).

يکي از اصحاب اميرالمؤمنين(ع)، به نام همام، خدمت حضرت رسيد و گفت: «‏...يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ‏! صِفْ‏ لِيَ الْمُتَّقِينَ، حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ‏...» مولا جان! اهل الله را، اهل تقوا را با همه ويژگي­هایي که دارند و باید داشته باشند، براي من توصيف کن، آن­چنان که گويي اين­ها با همه ويژگي­ها، جلوي چشم من هستند و دارم آن­ها را مي­بينم.

«‏...فَتَثَاقَلَ (ع) عَنْ جَوَابِهِ‏...» ابتدا براي حضرت سخت بود که به خواسته او، همان­گونه که مي­خواهد، پاسخ دهد؛ تنها فرمود: «‏...يَا هَمَّامُ! اتَّقِ اللَّهَ وَأَحْسِنْ؛ فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏...» (همان).

اي همام! کوشش کن که تقوی الهی را پيشه کني و خدا را هميشه بالاي سر خودت ببيني؛ او را  فراموش نکنی؛ در هر حرکت و سکون، نشست و برخاست، خلوت و جلوت، به ياد خدا باشی. «‏...اتَّقِ اللَّهَ‏...» در ارتباط با مردم، «‏...أَحْسِنْ‏...»، کوشش کن که از تو خير به مردم برسد.

* همراهي خدا

«‏...فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏...»؛ اين معيّت رحيمي خداوندي است. (...وَ هُوَ مَعَكُمْ‏ أَيْنَ‏ ما كُنْتُمْ...) (حديد: 4)؛ معيت قيومي خدا با همه است. (اللَّهُ‏ لا إِلهَ‏ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم‏...) (بقره: 255)؛ اين معيت رحيمي است، خدا هواي تو را در ظلمات دارد و رهايت نمي­کند، به داد تو مي­رسد؛ در سختي­ها، در مشکلات، در بن­بست­ها، و به­ويژه در سير و سلوک إلي الله.

(...أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ) (شوري: 53)؛ (يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه) (انشقاق: 6)؛ در امر معنوي و تربيت، خدا تو را رها نمي­کند. «‏...فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏...» (نحل،128)

* دغدغه معنوي داشتن

حال اين پرسش را مطرح مي­کنيم که چطور مي­شود، در برخي از افراد، دغدغه معنوي پرچذبه و جاذبه به وجود مي­آيد؟

«‏...هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِداً‏...» همام وقتي پيش مولا (ع) آمد، در حال و هواي ديگري بود؛ بسيار بسيار داراي لطافت روحي، معنوي و غيبي پرجذبه و جاذبه­اي نسبت به عالم الله بود؛ دغدغه انسان شدن داشت، دغدغه نجات از ظلمات به نور داشت؛ بنابراین با آن کلام کوتاه مولا (ع) قانع نشد. «‏...فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ‏...» حضرت را سوگند داد که همان­طور که من مي­خواهم، بفرماييد. انسان اين حالت پرجذبه را چگونه پيدا مي­کند؟

* حالت­هاي انسان در هنگام دعا

دوگونه حالت دعا براي انسان پيش مي­آيد:

ـ حالت اول: در گرفتاري­ها، مشکلات، آرزو داشتن و درماندگي است، به­طوري­که انسان احساس مي­کند، در بن­بست قرار گرفته است. وقتي درِ تمام اسباب را به روي خود، بسته مي­بيند، و مي­داند که ديگر از دست هيچ­کس کاري برنمي­آيد، در اين حالت، افرادي که فطرتشان نسوخته است، به خدا روي مي­آورند.

(فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ...) (عنکبوت: 65)؛ (وَ إِذا مَسَ‏ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً...) (يونس: 12). هنگامي که انسان در سختي­ها و بن­بست قرار مي­گيرد و خدا خدا مي­گويد، در اين هنگام است که فطرت بیدار می­شود؛ متوجه مي­شود که هر دري اگر بسته شود، در خانه قدرت لايزال الهي، بسته نخواهد شد و باز است.

قدرت سرمدي هست که مي­تواند انسان را کمک کند؛ انسان به آن پناه مي­برد، حالت دعا به او دست مي­دهد، شکسته حال است، در خلوت و جلوت اشک مي­ريزد، از خدا حاجت مي­خواهد؛ اين يک­گونه حالت دعا است.

ـ حالت دوم: در طلب­هاي معنوي پديد مي­آید، نه به دليل گرفتاري­ها؛ حالتي براي او به وجود مي­آيد که دوست دارد تنها باشد، با خدا راز و نياز کند، با خدا سر و سرّي داشته باشد، الهي الهي سر دهد و بگويد: «‏...انت الخالق وانا المخلوق، وانت المالك وانا المملوك، وانت الرّبّ وانا العبد، وانت‏ الرّازق‏ وانا المرزوق‏...» (مفاتیح الجنان،مناجات امام علی (ع) درمسجد کوفه) (سماهيجى، عبدالله بن صالح، الصحيفة العلوية والتحفة المرتضوية، ترجمه: هاشم رسولى، ص 27).

* حالت برتر

حالت دوم از حالت اول بهتر است؛ در حالت اول دو آفت وجود دارد. نخستين آفت اين است که وقتي انسان مشکلاتش برطرف شد، باز به وادي غفلت و نسيان رو مي­آورد، دوباره خدا را فراموش مي­کند؛ (...فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ) (عنکبوت: 65)؛ (...فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ...) (يونس: 12). همين­که مشکلات و گرفتاري برطرف شد، آنچه يادش نمي­آيد، خدا است و خدا است و خدا است.

باز انسان، فيل هواي نفسش، ياد هندوستان مي­کند؛ به­دنبال هدف­ها و غرض­هاي شهواني و غضباني، آمال و آرزوهاي دنيوي و... مي­رود و اين­گونه دغدغه­ها را دارد؛ اما حالت دوم مطلوب است، حاکي از اين است که فطرت الله او، به طلب افتاده است.

خدا کند که در انسان تشنگي به وجود بيايد، اگر انسان تشنه شد، مطمئن باشد که آب زلال را پيدا مي­­کند؛ در اين حال است که حس مي­کند، بي­خدايي و ارتباط با خدا نداشتن، رنجش مي­دهد. از گناه و بي­خبري نسبت به خدا و غيب و ملکوت، به­شدت در رنج است؛ به­دنبال یک خلوت­هايي مي­گردد که بتواند به اين حالت فطرتي جواب بدهد؛ چنین انسانی عاشق خدا می­باشد، شيفته خدا و شيفته همه سرچشمه عوالم وجودي است. حالت دوم خيلي ارزش دارد؛ حالت اول براي همه پيش مي­آيد، آفت هم دارد، ولي انسان به­دنبالش مي­رود.

* حسرتی سوزان

چقدر حسرت دارد که سال­ها در اين وادي باشيم، ولي از اين حالت دوم محروم باشيم! پيشينيان حوزوي ما فراوان حالت دعايي و توجه به ذات اقدس الهي داشتند که این حالت­ها در آن­ها، جذبه و جاذبه ايجاد مي­کرد. حالت دوم، در سحرها، در خلوت­هاي تهجدي پيش مي­آيد، در اينکه انسان کوشش کند، در تمام روز، در هفته، گوشه خلوتي پيدا کند، حتي ده دقيقه؛ با يکي از اين دعاها که داراي مضمون­های عالي بلند است، با خدا سخن بگويد؛ با صوت حزين و توجه به معاني بخواند.

ابتدا چه­بسا حالت قلبش ادبار دارد، آن خضوع و خشوع، آن شیرینی که باید برای دل باشد، نیست، ولي آرام­آرام مي­بيند که آن شيريني رو آورد؛ آن لذت انس و مناجات با خدا به او رو آورد.

جناب همام، در این حالت دوم قرار داشت؛ یعنی متوجه شده بود که اگر خدا را نداشته باشد، هيچ چيز ندارد؛ اگر خدا را داشته باشد، همه چیز دارد؛ دغدغه درونی او این بود: «ماذا وجد من‏ فقدك‏؟ وماذا فقد من وجدك‏»(مفاتیح الجنان ،دعای عرفه امام حسین (ع) (جيلانى، محمد بن محمد، الذريعة إلى حافظ الشريعة (شرح أصول الكافي جيلانى)، ج 2، ص 311). این است که با آن حالت شیفتگی عجیب، پيش مولا اميرمؤمنان(ع) مي­آيد؛ متوجه هم هست که این نور کجا وجود دارد؛ این نور الهی، ملکوتی، معرفت الله، جذبه الهی، منبعش کجا است؛ سرچشمه­اش کجا است.

همام در اين حالت است؛ حضرت مي­فرمايد که در ارتباط با خدا، «...اتَّقِ اللَّهَ...»؛ زيرا خدا (...بِكُلِ‏ شَيْ‏ءٍ مُحيطاً) (نساء: 126). با توجه به او زندگي کن.

 

* خدا و خلق خدا

در محضر او هستيم، او بالاسر است، با توجه به او بايد بگوييم، با توجه به او بايد عمل کنيم و رفتار کنيم؛ در ابتدا سخت است، ولي آرام­آرام شيرين مي­شود؛ نور که به دل رو آورد، شيرين مي­شود.

انسان يک ارتباطي هم با خلق خدا دارد؛ غالباً احوال اوليه ما در ارتباط با خلق خدا اين است که تمرکز داریم، تا چه زماني به ما سودي مي­رسد، يا تا چه زماني از ما ضرري دفع مي­شود؛ اين­گونه است که هواي همديگر را داريم، اما وقتي ديگر به هم هيچ نيازي نداشتيم، همه چيز تمام مي­شود.

خداوند نيز به اين روحيه نادرست اشاره فرموده است: (وَ إِذا مَسَ‏ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ...) (يونس: 12). همين که گرفتاري برطرف شد، از کنار ما مي­گذرد که گويا اصلاً ما را نديده و نمي­شناخت؛ اين حالت را بنده و شما در تعامل با ديگران داريم؛ خودمان را محور قرار مي­دهيم و مي­گوييم که همه براي ما.

«‏...اتَّقِ اللَّهَ وَأَحْسِنْ‏...»، خداي سبحان مي­فرمايد، مولا هم دارد ما را به اين توجه مي­دهد که در ارتباط با خلق خدا، نگو همه براي من، بگو من براي اين مردم؛ يک معامله اين­گونه با خدا بکن. باید دغدغه من و شما این باشد که چه خیری از من به دیگران می­رسد، چه گره­ای می­توانم از ديگران باز کنم، نه اينکه از ديگران چه سودي به من مي­رسد و من محور هستم؛ یعنی روي انانیت خودت قلم سرخ بکش. اين حالت اگر در کسي پديد آيد، بسيار برکات دارد.

«‏...اتَّقِ اللَّهَ وَأَحْسِنْ‏...»، در ارتباط با خدا، خدا را اصل و بالاي سر ببین؛ اين حالت، اخلاص و صدق را در انسان به وجود می­آورد؛ يک رنگی به وجود مي­آورد؛ ظاهر و باطن با این توجه یکي مي­شود؛ در نهايت، انسان از حالت کفر و نفاق و شرک بيرون مي­آيد؛ خلوت و جلوت انسان یک­گونه مي­شود.

با «‏...وَ أَحْسِنْ‏...»، در ارتباط با خلق خدا، عاقبت انسان مي­بيند، موجودي شده است که از او سر سوزني به دیگران ضرر نمي­رسد، نه به دست و نه به زبان؛ چون هميشه توجه و دغدغه­اش اين است که از او چه خيري به ديگران مي­رسد؛ «‏...اتَّقِ اللَّهَ وَأَحْسِنْ فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏...»، ولي «‏...فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ‏...». همام به اين اندازه کم اکتفا نکرد؛ حضرت را قسم داد؛ بعد از آن، حضرت شروع کرد.

 * سرمنزل مقصود

این خطبه همام (متقين) در نهج البلاغه، نوعی دستور العمل سير و سلوکی علوی، اهل بیتی، بی­غل­و­غش، بی­دغدغه، بی­إشکال و خدشه، از مولا امیرالمؤمنان(ع) است؛ اگر موفق بشویم به این دستور العمل مفصل عمل کنيم، صددرصد ـ إن­شاء­الله ـ احوال معنوی ما و شب و روز ما، خدايي و ملکوتي مي­گردد و همان چيزي مي­شود که قرآن و پيغمبر(ص) و امام عصر(ع) مي­خواهند.

آقا شروع کردند و حمد و سپاس را به­جاي آوردند و بعد فرمودند: «‏...فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ‏...» فرمودند که مقصد و مقصود خدا است و خدا است و خدا است. قرار است «تقرب الي الله» پيدا کنيم. اصطلاحي که مورد اجماع همه اهل تقوا و دين و ديانت و مکتب اهل بيت: است، اين مي­باشد که همه مي­خواهيم تقرب الي الله پيدا کنيم؛ مي­خواهيم بنده خالص خدا بشويم. (وَ ما خَلَقْتُ‏ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ) (ذاريات: 56). حالت «عبوديت محضه» در من و شما پديد آيد. اين مسير، مسير همه انبيا: است که انسان­­ها را به خدا مي­رساند؛ بايد رنگ خدايي پيدا کرد، قرب به خداي سبحان پيدا کرد؛ يعني بايد همه حجاب­ها و ظلمات را کنار زد؛ بايد به­سوي نور رفت؛ بايد همه حجاب­هاي ميان خود و خدا را برداشت؛ بايد از اولياء الله شد؛ (أَلا إِنَ‏ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ) (يونس: 62).

* تفاوت از زمین تا آسمان است!

انسان وقتي اين چيزها را مي­شنود، کار خدا را با کار خودش مقايسه مي­کند؛ ما هرکاري که مي­کنيم، به دليل اين است که از آن سودي به ما مي­رسد يا زياني از ما دور مي­شود؛ حتي آن­وقت که حالت اخروي داريم يا مي­خواهيم به بهشت برويم، يا اينکه مي­خواهيم، ضرر و زيان جهنم از ما دور بشود؛ خيال مي­کنيم که کارهاي خدا هم اين­گونه است.

خدا اين همه انبياء: را فرستاده است تا بنده او بشويم؛ حال ما فکر مي­کنيم که اگر ما بنده خدا شديم، سودي به خدا مي­رسد يا يک ضرري از خدا دفع مي­شود؛ ذهن انسان است، ناآگاهانه کار خدا را مانند کار خودش مي­بيند. مولا نخست اين پندار باطل را دفع مي­کند و تبيين مي­فرمايد که خدا، اين همه آفرينش و ملک و ملکوت را پديد آورد، پررمز و رازترين پديده خلقت را که انسان است، پديد آورد تا او، راهي راه خدا شود و به مرحله عالي عبوديت برسد؛ ولي بدانيد که «‏...حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ‏...» (شريف رضى، محمد بن حسين، نهج البلاغة (صبحي صالح)، ص 303). اين گونه نيست که بندگي کردن، سودي به خدا برساند؛ معصيت کار بودن و بندگي نکردن يک ضرري به خدا بزند؛ چرا؟ «‏...لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَلَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ‏...» (همان). نه بندگي ما به خدا سودي مي­رساند و نه معصيت ما به خدا ضرري.

* برابری کفر و سپاس، هرگز!

حال يک پرسش براي انسان پيش مي­آيد؛ پس خدا بي­تفاوت است؛ معصيت کار بودي، بودي؟ اهل اطاعت هم بودي، بودي؟ اين پرسش را آيه قرآن جواب مي­دهد: (إِنْ‏ تَكْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ وَلا يَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَإِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُم...) (زمر: 7). درست است که اطاعت اطاعت­کنندگان به خدا سودي نمي­رساند و درست است که معصيت گناهکاران هيچ ضرري به خدا نمي­رساند، ولي اين­گونه نيست که خدا در برابر کار خوب و بد بي­تفاوت باشد؛ مؤمن و کافر يکي باشند. اگر کسي اهل کفر و ناسپاسي بود، خدا را در زندگي حذف کرد، به خدا هيچ ضرري نمي­رسد، اما اين را بداند: (...وَلا يَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ...) (همان). سرچشمه عوالم وجود، ذات اقدس احدي، چراغ رضايتش را بالاي سر چنين کساني روشن نمي­کند؛ اين خودش يک نکته بسيار مهم است.

(...وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُم...) (همان). ولي اگر کسي به خدا رو آورد و او را در زندگي، بالاي سر قرار داد، در خلوت و جلوت، الهي شد، بندگي کرد، چراغ رضاي الهي بالاي سر او روشن است.

(اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض...) (نور: 35). اگر اهل شکر بوديم، بي­شک، از ظلمات به­سوي نور مي­آييم، به عالم نوريان که در قله­اش (اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض) حضور دارد، راهمان مي­دهند؛ اگر نيامديم، در ظلمات مي­مانيم؛ هنگام مرگ مي­فهميم که اين ظلمات، همان زنجيرهاي جهنمي است؛ اعمال و اخلاق و عقايد و رفتار، چون همه منهاي خدا بوده، همه شده يک پارچه آتش.

* برتری به چیست؟

آن­گاه حضرت فرمودند: «‏...فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ‏...» خدا انسان را آفريد و به هرانساني، يک هنر و ويژگي داد. يکي، عالم رباني شد؛ ديگري رئيس شد؛ يکي غني و ديگري فقير؛ يکي زن و يکي مرد؛ يکي سفيد و ديگري سياه.

اما نکته اينجا است که فرمودند: «‏...فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ...» (همان). اي انساني که تنها دنيا را مي­بيني، دليلش اين است که توجه به مبدأ و معاد نداري، يا اينکه قبول نداري و فکر مي­کني که ارزش در سفيد بودن يا غني بودن و در کارها و شغل­ها است؛ اسم و رسم و آوازه را براي خود امتياز مي­داني؟!

مولا مي­فرمايند که روي همه اين­ها قلم بکش؛ زيرا هيچ­کدام از اين­ها، ملاک برتري نيست. «‏...فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ...» (همان). اين استعدادهاي گوناگون و اهل آن قرار دادن و... از سوي خدا، تنها براي چرخيدن زندگي است وگرنه، در هيچ­کدام برتري نيست؛ بلکه فضيلت در تقوا داشتن است.

(‏...إِنَّ أَكْرَمَكُمْ‏ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم‏...) (حجرات: 13). پس مي­توان در پيشگاه ذات اقدس احدي، نمره عالي گرفت، به­طوري­که درب عالم غيب و دارالسلام به روي انسان باز شود؛ (...الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ‏ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ )(سَلامٌ‏ عَلَيْكُمْ‏‏...) (رعد: 23 ـ 24آيا اين پاداش کمي است؟ آن­هايي اين نعمت را پيدا مي­کنند که اهل تقوا و اهل الله باشند! آري، «‏...فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ...» (شريف رضى، محمد بن حسين، نهج البلاغة (صبحي صالح)، ص 303).

زندگی به سبک پیامبر رحمت(ص)

«مِنْ كِتَابِ النُّبُوَّةِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنِ النَّبِيِّ 9 قَالَ: أَنَا أَدِيبُ اللَّهِ وَعَلِيٌّ أَدِيبِي، أَمَرَنِي رَبِّي بِالسَّخَاءِ وَالْبِرِّ وَنَهَانِي عَنِ الْبُخْلِ وَالْجَفَاءِ وَمَا شَيْ‏ءٌ أَبْغَضَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْبُخْلِ وَسُوءِ الْخُلُقِ وَإِنَّهُ لَيُفْسِدُ الْعَمَلَ كَمَا يُفْسِدُ الطِّينُ‏ الْعَسَلَ» (مجلسى، محمدباقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط ـ بيروت)، ج ‏16، ص 231).

من تربيت شده خدا هستم و اميرمؤمنان(ع) هم تربيت­شده من است. «...أَمَرَنِي رَبِّي بِالسَّخَاءِ وَالْبِرِّ...» (همان). خدا به سخا و برّ فرمان داده است؛ یعنی ای انسان! نسبت به خلق خدا دست­ودل­باز باش؛ اهل سخاوت باش؛ اهل جود، بخشش، نيکي، خير رساندن و احسان باش؛ اگر پول نداري با خُلق خوب و حسن خُلق.

«...وَنَهَانِي عَنِ الْبُخْلِ وَالْجَفَاءِ...» (همان). خدا انسان را از بخل و تنگ­نظري منع کرده است تا کم­کم رقابت­ها و چشم­و­هم­چشمي­ها پیش نیاید؛ حسادت­، خشونت و تندخويي پیش نیاید؛ هيچ­چيزي در پيشگاه خدا، از بخل و بدخلقي مبغوض­تر نيست؛ «...وَإِنَّهُ لَيُفْسِدُ الْعَمَلَ كَمَا يُفْسِدُ الطِّينُ‏ الْعَسَلَ...» (همان). این دو، عمل انسان را تباه مي­کنند، چنان­که سرکه، عسل را از بين مي­برد.

عزیران توجه داشته باشید! اهل سخا و برّ بودن، انسان را به وادي حوزه مي­کشاند و برعکس، بدخلقي و بخل، ضررها و زيان­ها به انسان مي­زند؛ گاهي يک بدزباني توفيق­هایی را از انسان سلب مي­کند.

 

* نماز نیمه­شبی دفع صد بلا بکند!

عزيزان! دست کم، به­اندازه نيم ساعت قبل از نماز صبح، تهجد داشته باشید؛ چراکه در آيات و روايات بسيار، به آن تأکيد شده است؛ بزرگي فرمودند ­که اگر طلبه­اي نماز شب نخواند، بايد تعجب کرد! احوال خوش معنوي اين است که انسان دوست دارد، با خدا خلوت کند؛ انس و مناجات با خدا، لذت بردن روحي، معنوي و قلبي از خلوت با خدا، بسياري از اين­ها، به سبب همين خلوت­هاي تهجدي با خدا، براي انسان پيش مي­آيد، نبايد بهانه آورد؛ حتي به­اندازه نيم ساعت، بسیار کارساز است.

ما نبايد نفس خود را به حال خودش رها کنيم؛ بايد با اين تدبيرها، با اين چاره­انديشي­ها و راه­هايي که قرآن و اهل بيت: به ما نشان داده­اند، شيريني­هاي معنوي را به روح و جانمان بچشانیم، وگرنه دنيا، دنيای آتشين است.

 

* نبی در کلام ولی

«عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع): كَانَ إِذَا وَصَفَ رَسُولَ اللَّهِ 9 قَالَ: كَانَ أَجْوَدَ النَّاسِ كَفّاً وَأَجْرَأَ النَّاسِ صَدْراً وَأَصْدَقَ النَّاسِ لَهْجَةً وَأَوْفَاهُمْ ذِمَّةً وَأَلْيَنَهُمْ عَرِيكَةً وَأَكْرَمَهُمْ عِشْرَةً وَمَنْ رَآهُ بَدِيهَةً هَابَهُ وَمَنْ خَالَطَهُ فَعَرَفَهُ أَحَبَّهُ، لَمْ أَرَ مِثْلَهُ قَبْلَهُ وَلَا بَعْدَهُ»  (مجلسى، محمدباقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط ـ بيروت)، ج ‏16، ص 231).

امیرالمؤمنین علی(ع) هروقت پيامبر خدا(ص) را ياد مي­کرد و مي­خواست پيامبر را توصيف کند، مي­فرمود: «...أَجْوَدَ النَّاسِ كَفّاً...» (همان). بخشنده­ترين و دست­و­دل­بازترين مردم بود. در روايت داريم که کسي درخواستي نمي­کرد، مگر اينکه آن را به­گونه­اي پاسخ مي­داد.

«...وَأَجْرَأَ النَّاسِ صَدْراً...» (همان). شجاع­ترين مردم بود. در روايتي خود آقا امیرالمؤمنین(ع) مي­فرمود که در یک جنگ، وقتي اوضاع سخت شده بود، همه به پيامبر(ص) پناه برده بوديم، درحالي­که خود ايشان، نزديک­ترين فرد به دشمن بود.

«...وَأَصْدَقَ النَّاسِ لَهْجَةً...» (همان). راستگوترين مردم بود؛ محال بود که سر سوزني خلاف از ايشان شنیده شود. «...وَأَوْفَاهُمْ ذِمَّةً...» (همان). ايشان در عهد و پيمان، حتي با دشمن، وفادارترين بود و مقيد به اینکه، به آن عمل کنند.

«...وَأَلْيَنَهُمْ عَرِيكَةً...» (همان). نرم­خوترين و خوش­اخلاق­ترين مردم بود؛ خوش­زبان­ترين مردم بود؛ خوش­چهره­ترين مردم بود؛ اهل خشونت وتندخويي نبود.

«...وَأَكْرَمَهُمْ عِشْرَةً...» (همان). بزرگوارترين در معاشرت و همنشيني، کريم­ترين در رفتار، ارجمندترين و گرامي­ترين مردم بود؛ با هرکسي کريمانه و بزرگوارانه رفتار مي­کرد: کوچک و بزرگ، فقير و غني؛ اين­گونه نبود که غني را بيشتر، فقير را کمتر دوست بدارد؛ سفيدپوست را بيشتر، سياه­پوست را کمتر دوست بدارد؛ با کريمانه­ترين صورت، با مردم رفتار مي­کرد.

«...وَمَنْ رَآهُ بَدِيهَةً هَابَهُ...» (همان). اگر کسي ناگهاني با حضرت روبه­رو مي­شد، هيبت و عظمت حضرت، او را فرامي­گرفت.

«...وَمَنْ خَالَطَهُ فَعَرَفَهُ أَحَبَّهُ...» (همان). هرکسي که با حضرت رفت­وآمد داشت و ايشان را مي­شناخت، از عمق جان او را دوست مي­داشت؛ کسي که او را از قبل نمي­شناخت، هيبت حضرت او را مي­گرفت، ولي وقتي با ايشان حشر و نشر می­گرفت، آن درخشندگي باطني حضرت، او را مورد تأثير قرار مي­داد، به­طوري­که محبت او به حضرت بيشتر مي­شد.

«...لَمْ أَرَ مِثْلَهُ قَبْلَهُ وَلَا بَعْدَهُ...» (همان). هيچ­کسي را قبل و بعد از حضرت، مثل ایشان نديدم.

 

شماره خبر:٨٤٢٦٣     تاریخ: سه شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٥    تعداد بازدید: 53

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: