سه شنبه ٣٠ آبان ١٣٩٦


ارسال به دوست

در محضر استاد - 8

درس اخلاق استاد عرفان - 26 آبان 1395


 درس اخلاق استاد عرفان - 26 آبان 1395بِسْمِ الله الْرَّحْمنِ الْرَّحیمِ

به فضل خداي متعال، موضوع اين جلسه، «تفکر» است که بحث شيرين، زيبا و کارسازي است.
تفکر چيست؟ سنجيدن، ارزيابي کردن، بررسي کردن، آفت­شناسي کردن، آسيب­يابي کردن، اين­ها همه معاني تفکر است. در بحث تفکر، چند موضوع را بايد بررسي کنيم که خيلي زيبا است.

* قداست تفکر در اسلام
اسلام تفکر را مقدس مي­داند؛ عبادت مي­داند؛ من تابلويي را در يکي از کليساهاي غرب ديدم که در آن نوشته بود: «برهان دشمن ايمان است». آن­ها برهان و تفکر را دشمن ايمان مي­دانند. جالب اينجا است که همين گرايش در وهابي­ها نيز وجود دارد؛ وهابيتي که معلوم است، مي­خواهد با آموزه­هاي ارتجاعي، مردم را جذب کند؛ پس بايد با تعقل و تفکر مبارزه کند. وهابيتي که در آن، «بن باز[1]» فتوا داده است، هرکس بگويد که کره زمين مي­چرخد، کافر است؛ يعني عليه علم فتوا داده است. اين وهابيت بايد با علم مبارزه کند، با تفکر مبارزه کند، با سؤال کردن مبارزه کند.
يکي از چيزهايي که علم­انگيز و تفکر برانگيز است، «سؤال» است. آن­ها با سؤال هم مبارزه مي­کنند. شما مي­توانيد يک رساله درباره: «سؤال در اسلام»، «سؤال علمي»، «پرسش» يا «مبارزه با سؤال در اسلام وهابي» بنويسيد که البته شرح اين هم مفصل است.
پس نخستين بحث، «قداست تفکر» است؛ امام صادق7 فرمودند: «الْفِكْرَةُ مِرْآةُ الْحَسَنَاتِ وَكَفَّارَةُ السَّيِّئَات» (مصباح الشريعه، ص 114). چقدر اين تفکر عظمت دارد! چقدر قداست دارد که اين انديشيدن، آينه نيکي­ها و کفاره گناهان است! خيلي جالب است!
امام حسن مجتبي7، يک تعبير ديگري دارند؛ ايشان مي­فرمايند: «أُوصِيكُمْ‏ بِتَقْوَى‏ اللَّهِ‏ وَإِدَامَةِ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَيْرٍ وَأُمُّه»؛ «من شما را به تقواي الهي و پيوسته انديشه کردن سفارش مي­کنم؛ زيرا فکر کردن، پدر و مادر هر خوبي است» (مجموعه ورام، ج‏ 1، ص 52). چقدر تعبير زيبا است! پدر و مادر خوبي­ها، انديشيدن است.
امام صادق7 فرمودند: «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سَنَة» (بحار الأنوار، ج 68، ص 327).
 
* معناي «سَاعَة» در قرآن و معارف اسلامي
به سه معنا است:
اول ـ لحظه: (لکل امة اجل إذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُون‏)؛ «وقتي که أجل مي­آيد، نه لحظه­اي پس مي­رود و نه پيش» (يونس: 49).
دوم ـ قيامت: (يَسْئَلُونَكَ عَنِ‏ السَّاعَة) (الأعراف: 187).
روزي پيغمبر اکرم9 دو انگشت خود را کنار هم قرار دادند؛ البته دو روايت داريم که به اين حالت حضرت آن را فرمودند؛ يکي فرمودند: «اَنا وَكافل‏ اليَتيم كَهاتَين في الجَنّة (و أشار بالسّبّابة و الوسطى)»؛ «من و کسي که يتيمي را سرپرستي کند، مثل اين دو انگشتيم در بهشت» (تفسير نور الثقلين، ج ‏5، ص 573).
در روايت ديگري که با بحث ما همساز است، فرمودند: «اَنا وَالساعَة كَهاتَين‏ وأَشار الى السبابَة و الوسطى‏»؛ «من و روز قيامت، مانند اين دو انگشتيم» (الكافي، ج ‏3، ص 484).
يعني ظهور من به قيامت نزديک است؛ مبعث من به قيامت نزديک است.
سوم ـ مقداري از زمان: امام صادق7 فرمودند: «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سَنَة» (بحار الأنوار، ج 68، ص 327).
يعني انديشيدن در مقدار و برهه­اي از زمان؛ ده دقيقه­اي، پنج دقيقه­اي، يک ربعي، يک ساعتي، نيمروزي؛ شامل همه اين­ها مي­شود.
پس ساعت در ادبيات اسلامي، سه معنا دارد: «لحظه»، «ساعت» و «مقداري از زمان» که در روايت «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ...»، به همين معناي مقداري از زمان است.
 
* يک پرسش زيبا
در بعضي از روايت­ها آمده است که «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سَنَة»؛ «يک مقدار انديشيدن از عبادت سال بهتر است» (همان)؛ ولي در برخي از روايت­ها آمده است: «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سبعين سَنَة»؛ «يک مقدار انديشيدن از عبادت هفتاد سال بهتر است» (رياض السالكين في شرح صحيفة سيد الساجدين، ج ‏3، ص 370).
اين دوگونه روايت­ها چگونه قابل جمع است؟
چقدر زيبا بعضي از علما، اين دو روايت را با هم جمع کرده­اند؛ گفته­اند که اين دو تناقض و تضاد با هم ندارند، بلکه با توجه به پيامد هريک از اين دو روايت، آن دو با هم قابل جمع هستند.
پيامد تفکر، يک وقت يک چيز اندک يا يک چيز دنيايي است؛ يعني وقتي فکر مي­کنيم، به يک چيز اندکي مي­رسيم؛ براي مثال، کسي با خودش فکر مي­کند، اگر در تکنولوژي سرمايه­گذاري بکنم، ممکن است شکست بخورم، ولي اگر در مواد غذايي سرمايه­گذاري بکنم، پيروز مي شوم؛ چون مواد غذايي، مورد نياز روزمره ملت­ها بوده، توليدش بسيار اقتصادي است، بسيار پرسود است.
يا يک وقت اين­گونه فکر مي­کنم که پول دارم، ولي نمي­خواهم کارخانه ماشين­سازي ايجاد کنم؛ به­جاي آن، کارخانه مواد غذايي درست مي­کنم؛ چون کارخانه­هاي ماشين­سازي زياد است، شکست مي­خورم، ولي کارخانه­هاي مواد غذايي توليدش کم است، پيروز مي­شوم؛ پس آنجا که در امور مادي فکر کردم، آنجا ممکن است که «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سَنَة» باشد.
ولي نمونه­هايي وجود دارد که ارزش آن تفکر، بالاتر از هفتاد سال عبادت است. يکي از خادمان پيغمبر اکرم9، «ربيعة بن کعب» بود؛ او خادم افتخاري حضرت بود.
اين نکته را هم بدانيد که ما دو نوع خادم داريم؛ خوب دقت کنيد. حرم امام رضا7 يا حرم حضرت معصومه3 که تشريف مي­بري، دو نوع خادم وجود دارد؛ يک نوع خادم، رسمي است که حقوق مي­گيرد، و يک نوع خادم، افتخاري است که بدون دريافت چيزي، خدمت مي­کند. پيغمبر اکرم9 هم دو نوع خادم داشتند؛ يک نوع خادم، غلام بود که به حضرت خدمت مي­کرد، رسمي بود، حقوق مي­گرفت، حضرت به او غذا مي­دادند، و يک نوع خادم افتخاري هم داشتند. يکي ار خادم­هاي افتخاري حضرت، «انس بن مالک» بود؛ يکي ديگر ار خادمان حضرت، ربيعة بن کعب بود.
حالا به بحث اصلي خودمان برگرديم. خوب دقت کنيد. اين تفکري است که از هفتاد سال عبادت بالاتر است؛ پيغمبر9 به ربيعة بن کعب فرمودند: «هفت سال است که تو به من خدمت مي­کني، چيزي از من نمي­خواهي؟»
او بدون تفکر حرف نزد. گفت: «اجازه بدهيد که يک شب فکر کنم.» دقت کنيد، اين است که يک شب فکر کردن، از هفتاد سال عبادت بالاتر است! رفت، فکر کرد و فردا آمد. حضرت فرمودند: «فکرکردي؟» گفت: «بله.» فرمودند: «به چه نتيجه­اي رسيدي؟» گفت: «يک چيز از شما مي­خواهم.» فرمودند: «چه مي­خواهي؟» گفت: «همنشين شما در بهشت باشم.» فرمودند: «عجب! از کجا به اين نتيجه رسيدي؟» گفت: «فکر کردم که اگر چيزهاي دنيايي بخواهم، اين­ها زوال­پذير هستند؛ پس بايد آن چيزي را که زوال­پذير نيست، آن چيز را بخواهم، و آن چيز که زوال­پذير نيست، اين است که من هم­نشين شما بشوم.» پيغمبر9 سر به زير افکندند و فرمودند: «حاجت تو برآورده است؛ به اين شرط که خودت من را با طول سجود، به اينکه زياد سجده کني، کمک نمايي.» (خزينة الجواهر، ص 345).
خوب اين تفکر ربيعة بن کعب، بهتر از يک سال عبادت است يا بهتر از هفتاد سال عبادت؟ بله، بهتر از هفتاد سال عبادت است؛ چون نتيجه­اش همنشيني با پيغمبر9 شده است.
نمونه ديگري از اين نوع تفکر، اين داستان عجيب است؛ پيغمبر اکرم9 دوست مي­داشتند که اباذر خاطره مسلمان شدنش را براي مسلمانان بگويد. ابوذر تعريف مي­کرد که روزي براي بُتي که داشتم، شير بردم تا حاجتم را برآورده بکند؛ بنابراين، شير را روي سر بت ريختم و جلويش نشستم و التماس کردم تا بت، حاجتم را بدهد؛ در اين حال، ديدم که حيواني آمد و شيرهاي روي سر و صورت بت را ليسيد و بعد، روي آن بت، ادرار کرد و رفت. من نشستم و فکر کردم و از خودم پرسيدم که اين چه خدايي است، حيواني مي­آيد و سرش را مي­ليسد و ادرار مي کند؟ آيا اين خدا است؟ با اين تفکر به اين نتيجه رسيدم که اين خدا نيست.
آمدم و به زنم گفتم که اين موجودي که حيواني به او ادرار مي­کند، نمي­تواند خدا باشد. زنم گفت که راست مي­گويي، حالا چه بايد کرد؟ گفتم که شنيده­ام، مردي آمده و مي­گويد که پيغمبر خداست؛ بنابراين آمديم و پس از پرس­وجو، ايمان آورديم (درس­هايي از تاريخ تحليلي اسلام 3، ص 17).
حالا اين تفکري که اباذر و همسرش را به خدا رساند، اين تفکر از يک سال عبادت بهتر است يا از هفتاد سال عبادت؟ بله، بهتر از هفتاد سال عبادت است؛ چون نتيجه­اش ايمان به خدا شده است.
به نمونه ديگري از اين تفکر دقت کنيد؛ يک عزيز افغانستاني در زرند کرمان، شيعه شده بود؛ من خدمت شريفشان عرض کردم که چه چيز شما را شيعه کرد؟ ايشان فرمود که تفکر، و ادامه داد که عالمي من را شيعه نکرد، مطالعه من را شيعه نکرد، بلکه تفکر من را شيعه کرد. به او گفتم که چه تفکري شما را شيعه کرد؟ فرمود که نشستم و فکر کردم. با خودم گفتم که ما به خليفه اول مي­گوييم، ابو­بکر رضي الله عنه؛ به خليفه دوم مي­گوييم، رضي الله عنه؛ به خليفه سوم مي­گوييم، رضي الله عنه؛ ولي به خليفه چهارم مي­گوييم، کرّم الله وجهه.
بعد از خودم پرسيدم که چرا به آن سه نفر مي­گوييم، رضي الله عنه؟ به خودم جواب دادم که چون آن سه نفر، گناه کردند، چون مشرک بودند، همه مي­دانند که قبل از اسلام، آن­ها مشرک بودند، همه اهل تسنن اعتراف دارند که آن­ها از شرک به اسلام گرويدند، ولي تنها يک نفر بود که مشرک نبود و اسلام آورد، کودک بود و اسلام آورد، بدون شرک اسلام آورد و او علي بن ابيطالب بود.
آن عزيز افغانستاني مي­گفت که نشستم و با خودم فکر کردم، آن کسي که مشرک است و ظالم است و غافل است و جاهل است و قبل از اسلام فاسق بوده است، او لياقت جانشيني پيغمبر معصوم را ندارد، بايد کسي جانشين پيغمبر اسلام9 بشود که شرک در پرونده­اش نبوده باشد، گناه و فسق و شراب­نوشي و بت­پرستي در پرونده­اش نبوده باشد؛ اين باعث شيعه شدن من شد.
حالا پرسش اين است که اين تفکر، «خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سَنَة» است يا «خَيْرٌ مِنْ‏ عِبَادَةِ سبعين سَنَة»؟
خوب، نمونه­هاي ديگري هم داريم.
 
* آفات تفکر
حالا وقت آن رسيده است که درباره آفات تفکر مقداري توضيح بدهيم. چه چيزهايي باعث مي­شود که ما تفکر نداشته باشيم؟
البته بايد در اين بحث تحقيق بيشتري انجام شود.
1. خلوت­گريزي:
يکي از آفات تفکر، خلوت­گريزي است؛ چون بستر تفکر، يکي سکوت است و يکي خلوت. اينکه در اسلام اين همه از سکوت تعريف شده، اينکه ما شخصيت­هايي در اسلام داشتيم که اسمشان در دايره معنايي سکوت بوده، به همين دليل است. در تاريخ داريم که فردي به نام «ابن سکيت[2]» بوده؛ خوب، سکيت يعني چه؟ يعني کسي که بسيار سکوت مي­کرده است. پس، آفت تفکر، يکي خلوت­گريزي است. ما تا خلوت نکنيم، نمي­توانيم تفکر کنيم، تا از اجتماع کنار نياييم و براي خودمان يک خلوتي پيدا نکنيم، نمي­توانيم تفکر کنيم؛ اگر خلوت­گريز شديم، تفکرگريز هم هستيم؛ چون بستر تفکر، يکي سکوت است و يکي خلوت.
اين دنيا براي ما خلوت نگذاشته است؛ اين تفکر مدرن براي ما خلوت نگذاشته است؛ ما از صبح که چشم باز مي­کنيم، با حضور جمع هستيم و با تماشاييم تا آن وقت که بخوابيم؛ هيچ خلوتي براي خودمان نگذاشته­ايم.
 
2. تماشاگري:
تماشاگري ثمره اين تمدن جديد است که ما را تماشاچي درست کردند؛ آن­قدر مظاهر را براي ما آراستند که از صبح، که چشم باز مي­کنيم؛ غرق تماشا مي­شويم تا وقتي که بخوابيم؛ همه­چيز، ما را به تماشا مي­خواند: شبکه­هاي ماهواره­اي، پايگاه­هاي اينترنتي، همه­و­همه. اين تماشاگري فرصت تفکر را به ما نمي­دهد؛ اين تماشاگري فرصت مطالعه را به ما نمي­دهد.
يکي از خصلت­هاي انسان مدرن، تفکرگريزي است؛ چون غرق تماشا است و اصلاً فرصت تفکر را پيدا نمي­کند؛ خلوت براي تفکر پيدا نمي­کند.
انسان مدرن، اهل علم هست، اهل تفکر نيست؛ اهل دانش هست، آموزه­هايي را ضبط مي­کند، آموزه­هايي را مي­خواند، ولي اهل تفکر نيست. شما از انسان­هاي مدرن بپرسيد که در روز چند دقيقه تفکر مي­کنند، در هفته چند دقيقه تفکر مي­کنند، اصلاً به تفکر نمي­رسند؛ چون غرق تماشا هستند، اين­ها تماشاچي هستند، ما همه تماشاچي شديم، به­جاي اينکه اهل تفکر باشيم.
يک حديث از پيغمبر خدا9 هست که فرمودند: «وايّاكم‏ وَفضول النَّظر فانَّه يبذر الهَوى و يولد الغفلة» (آيين بندگى و نيايش (ترجمه عدة الداعي)، ص 545). بر شما باد که از اين نگاه­هاي بيهوده بگريزيد؛ از اين تماشاگري بگريزيد. پيغمبر اکرم9 به شتر سرخ مو نگاه نمي­کردند؛ قرآن کريم مي­فرمايد: (لا تَمُدَّنَ‏ عَيْنَيْكَ‏ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِه)‏ (حجر: 88). پيغمبر اصلاً نگاه نکن؛ ما اهل تماشا شديم.
اميرالمؤمنين علي7 مي­فرمايند: «يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَيْتِهِ فَتَكُونُ فِيهِ التَّصَاوِيرُ فَيَقُولُ يَا فُلَانَةُ لِإِحْدَى أَزْوَاجِهِ غَيِّبِيهِ عَنِّي فَإِنِّي إِذَا نَظَرْتُ إِلَيْهِ ذَكَرْتُ‏ الدُّنْيَا وَ زَخَارِفَهَا» (نهج البلاغه، ص 228).
يک پرده رنگيني بر در اتاق يکي از خانم­هاي پيغمبر9 افکنده شده بود، پيغمبر9 فرمودند که اين پرده رنگين را از من دور کن؛ چون وقتي نگاه من به آن پرده مي­افتد، به ياد دنيا و زخارف دنيا مي­افتم. تمدن جديد ما را تماشاچي کرده­اند تا فکر نکنيم؛ چون تفکر، يک لحظه تفکر، باعث هدايت ما مي­شود.
به اين واقعه خوب دقت کنيد؛ هاشم مرآر در جنگ صفين ديد که يک جواني به اميرالمؤمنين علي7 ناسزا مي­گويد و جلو مي­آيد و مي­جنگد. هاشم متوقفش کرد و گفت که با تو يک حرفي دارم، شمشيرت را نگه­دار. در اين حال، هاشم به او گفت که براي چه به جنگ اميرالمؤمنين علي7 آمده­اي؟ او جواب داد که چون شنيده­ام، او نماز نمي­خواند. هاشم به او گفت که يک لحظه با من بيا. هاشم، اصحاب اميرالمؤمنين علي7، يعني عمار و... را به او نشان داد؛ سپس به او گفت که نگاه کن و ببين که آيا اثر سجده را در پيشاني آن­ها مي­بيني؛ هاشم ادامه داد که به لب­هاي­ آن­ها نگاه کن و ببين لب­هاي­شان دارد ذکر مي­گويد؛ سپس هاشم او را به تفکر واداشت و از او پرسيد، اين­ها که اين گونه­اند، آيا ممکن است پيرو کسي باشند که نماز نخواند؟
او يک لحظه فکر کرد و گفت که راست مي­گويي، پس هدايت شد. آن جوان ادامه داد که حالا مي­ايستم و با ارتش معاويه مي­جنگم. عمر بن عاص، اين صحنه را ديد و به جوان گفت که اين مرد کوفي تو را فريفت. جوان پاسخ داد که تو مرا فريفته بودي، اين کوفي من را راهنمايي کرد، پند داد. حال دقت کنيد که تفکر چگونه باعث هدايت مي­شود.
اين بانيان و مجريان تمدن مدرن نمي­گذارند که بشر به تفکر برسد؛ آن­قدر انسان را غرق تماشا مي­کنند که فکر نکند. نمي­گذارند که بشر فکر کند. ژاپن را بمباران کردند، هزاران­هزار انسان بي­گناه، دانشمند، کودک، زن، بيوه زن و بيمار را بي­گناه بي­گناه کشتند؛ حالا همين بانيان و مجريان تمدن جديد، به اين انسان ژاپني آموخته­اند که سالي يک­بار جلوي قربانيان بمباران ظالمانه آمريکا بايست، دستت را به گونه خاصي ـ که اين را هم امريکايي­ها به آن­ها آموخته­اند ـ بگير و يک دقيقه سکوت کن!
اين ژاپني فکر نمي­کند که چرا يک دقيقه سکوت؟ درحالي­که، بايد يک عمر فرياد زد، نه يک دقيقه سکوت! مگر در برابر ظلم، در برابر بمباران اتمي بايد سکوت کرد؟ نه، در برابر بمباران اتمي بايد فرياد کشيد، بايد آمريکا را محاکمه کرد، آمريکا را تحريم کرد، آمريکا را محاصره کرد، از آمريکا تاوان­خواهي خواست، غرامت خواست.
نمي­گذارد که ژاپني­ها به اين چيزها فکر کنند؛ هم بمباران مي­کنند و هم به آن­ها ياد مي­دهند که يک دقيقه سکوت! به­جاي يک عمر فرياد، به­جاي يک عمر انتقام­خواهي، غرامت­خواهي، خسارت­خواهي، محاکمه و محاصره، مي­گويند يک دقيقه سکوت کن، فرصت انديشيدن به ملت­ها نمي­دهند.
 
3. هواپرستي
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: «وَكَمْ‏ مِنْ‏ عَقْلٍ‏ أَسِيرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَى أَمِير»؛ «چه بسا عقل­ها که تحت هواپرستي اسيرند» (همان، ص 506).
اين­گونه افراد فرصت تأمل ندارند، فرصت تعقل ندارند.
 
4. نبود تهذيب نفس
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: «مَن‏ لَم‏ يهذّب‏ نَفسَه‏ لَم يَنتَفع بالعَقل‏»؛ «کسي که تهذيب نفس نکرده باشد، از عقلش نمي­تواند استفاده کند» (غرر الحكم و درر الكلم، ص 651).
اين­گونه انسان، ديگر اهل تفکر نيست؛ نمي­تواند از عقلش استفاده کند.
 
5. شهوت­گرايي
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: «مَنْ‏ لَمْ‏ يَمْلِكْ‏ شَهْوَتَهُ لَمْ يَمْلِكْ عَقْلََه»؛ «کسي که شهوتش را مالک نباشد، عقلش را مالک نيست» (عيون الحكم و المواعظ، ص 427).
         
6. طمع
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: «أَكْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِع‏» (نهج البلاغه، ص 507).
طمع­­ها وقتي که برق مي­زند، عقل­ها خانه­نشين مي­شود. من خيلي در کار عمر بن سعد فکر مي­کردم. عمر بن سعد تفکر کرد. مگر ما نمي­گوييم که تفکر ما را نجات مي­دهد؟ عمر بن سعد هم تفکر کرد. يک شب بيدار ماند و از شب تا صبح تفکر کرد که آيا به جنگ امام حسين7 برود يا نرود؟ بعد از يک شب تفکر، به اين نتيجه رسيد که بايد به جنگ امام حسين7 برود. چه چيزي يک­شبه تفکر او را بر باد داد؟ من جوابم را در اين حديث آقا اميرالمومنين علي7 پيدا کردم. ايشان مي­فرمايند که هروقت، طمع برق بزند، عقل خاموش مي­شود. چرا با تفکر يک­شبه عمر بن سعد به اين نتيجه رسيد؟
مهمان هم داشت؛ او گزارش مي­دهد که عمر سعد بيدار بود و پيوسته قدم مي­زد و مي­گفت که چه کنم؟ فکر مي­کرد! اين چه تفکري بود که نتيجه­اش جنگ با امام حسين7 شد؟ تفکري بود که با برق طمع خاموش شده بود؛ عقلش کار نمي­کرد؛ طمع رياست، طمع پست، چراغ عقلش را خاموش کرده بود.
 
7. پرخوري
در روايات بسياري آمده است که وقتي ما شکم خود را پر کرديم، فکر به خواب مي­رود. لقمان هم به پسرش گفت که شکمت را پر نکن؛ وقتي که شکمت پر شد، انديشه­ات به خواب مي­رود.
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: «كَيْفَ تَصْفُو فِكْرَةُ مَنْ‏ يَسْتَدِيمُ‏ الشِّبَعَ‏؟»؛ «چگونه مي­تواند زلال بينديشد، کسي که پيوسته شکمي پر دارد» (عيون الحكم و المواعظ، ص 384).
 
* مرز انديشيدن
يک بحث ديگر، انديشيدن­هاي ممنوع است. دين مقدس اسلام که به ما مي­گويد، بينديش، اکنون مي­گويد که در چند زمينه فکر نکن!
قلمرو انديشه­هاي ممنوع اين­ها هستند:
1. ذات خداي متعال
يک روايت غلط در برخي کتاب­ها رايج شده است که بايد به آن دقت داشته باشيد.
اصل روايت اين است: «مَنْ‏ تَفَكَّرَ فِي‏ ذَاتِ‏ اللَّهِ‏ أَلْحَدَ»؛ «کسي که در ذات خدا بينديشد، کافر مي­شود» (همان، ص 449).
ولي در بعضي از کتاب­ها اين روايت­ را غلط نوشته­اند که «مَنْ‏ تَفَكَّرَ فِي‏ عَظَمة‏ اللَّهِ‏ أَلْحَدَ»؛ نه، در «عظمت خدا» بايد انديشيد، در صفات خدا بايد انديشيد؛ يکي از صفات خدا عظمت او است؛ پس بايد در عظمت خدا انديشيد.
اين روايت در اصل «ذات الله» بوده، يکي از راويان غلط نوشته، ديگران هم آن غلط را نوشته­اند. صحيحش «تفکر نکردن در ذات خدا» است، ولي روايت داريم که در صفات خدا بايد تفکر کنيم که يکي از صفات خدا، عظمت او است.
 
2. گناه
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: «مَنْ‏ كَثُرَ فِكْرُهُ‏ فِي‏ الْمَعَاصِي‏ دَعَتْهُ‏ إِلَيْهَا»؛ «کسي که زياد درباره معصيت فکر بکند، اين فکر او را به معصيت مي­کشاند» (تصنيف غرر الحكم و درر الکلم، ص 186).
ژنرال آمريکايي از شهيد عباس بابايي پرسيده بود که گزارش داده­اند که تو شب­ها مي­دوي، براي چه مي­دوي؟ گفته بود که گاه­گاهي فکر حرام، فکرهاي شهواني به ذهنم مي­آيد، مي­دوم که اين فکرها از ذهنم خارج شود.
 
3. موضوع­هاي بي­حکمت
اميرالمؤمنين علي7 فرمودند: « الْفِكْرُ فِي‏ غَيْرِ الْحِكْمَةِ هَوَسٌ» (همان، ص 58).
فکر کردن درباره چيزهايي که حکمتي ندارد، ممنوع است. مانند اين مورد که از يکي پرسيدند، چرا داري فکر مي­کني؟ جواب داده بود که دارم فکر مي­کنم که چقدر مگس روي اين الاغ نشسته است. اين فکرها هوس است.
 
* اربعين، حماسه­اي بزرگ، اما مظلوم!
همان­طور که امام حسين7 مظلوم بودند، حماسه اربعين نيز مظلوم است. بزرگترين اجتماعاتي که در دنياي کنوني داريم، يا اجتماعات ورزشي، يا اجتماعات سياسي، يا اجتماعات مذهبي است. بزرگترين اجتماعات ورزشي دنياي کنوني، حدود صدهزار نفر است. بزرگترين اجتماع مذهبي دنياي کنوني، اجتماع مذهبيان کاتوليک در کليساي سن پيتر، در واتيکان است که آن هم حدود صدهزار نفر است که البته غيرمسلمان هم در آن شرکت مي­کنند.
ولي مهم­ترين رخداد سياسي و ديني که روي کره زمين شکل گرفته و دارد شکل مي­گيرد، اجتماع مردم در اربعين است؛ اين اجتماع، مهم­ترين رخداد، مانور و رزمايش ديني جهان است. بايد شبکه­هاي سي ان ان و...، متمرکز بشوند و اين اجتماع اربعين را به­عنوان بزرگترين رخداد جهان گزارش کنند، ولي اين کار را نمي­کنند؛ پس اين حماسه بزرگ، مظلوم است.
 
* توسل به ابن­فهد حلي
پشت صحن امام حسين7 طرف قتلگاه، قبر شريف «ابن­فهد حلي;» است که گنبد نيز دارد. به نقل از علامه طباطبايي;، با وجود علماي بزرگي که در جهان تشيع داريم، سه عالم، مقامشان از همه بالاتر است که يکي از آن­ها ابن­فهد حلي است. ايشان چنان جايگاهي در بين علما دارند تا جايي که حضرت آيت­الله بروجردي وقتي که فهميدند، مزار شريف ابن­فهد آسيب ديده است، آن را با هزينه شخصي خودشان تعمير کردند.
مقام اين بزرگوار، بسيار بالا است تا جايي که وقتي يک يهودي با او درباره روايت برتري علماي امت پيامبر9 بر پيامبران بني اسرائيل بحث مي­کند، ايشان در همان لحظه، چيزي در دست داشت و آن را به زمين انداخت؛ پس ناگهان آن وسيله به اژدها تبديل شد. در اين حال، ابن­فهد آن را بدون هيچ ترسي به دست گرفت و با اين کار، به او ثابت کرد که گفته پيامبر9 درست است. آن يهودي لجباز باز هم قبول نمي­کرد و ادعا داشت که اين تبديل به اژدها شدن، نشانه تساوي است، نه برتري؛ در اين هنگام، ابن­فهد به آن يهودي گفت که حضرت موسي7 هنگام گرفتن اژدها ترسيد، ولي من نترسيدم؛ پس به اين دليل علماي امت پيامبر9 برترند.
به ­هر حال، شايسته است که زائران کربلا، وقتي به اين شهر مي­روند، به زيارت اين بزرگوار هم بروند و براي خود و ديگران دعا کنند که ايشان حاجت هم مي­دهند. چه افرادي که از اين بزرگوار حاجت گرفتند؛ ازجمله، زوج جواني که بچه­دار نمي­شدند تا جايي که به آوردن فرزند از زايشگاه نيز راضي شده بودند؛ ولي به اعتراف خودشان، به برکت اين عالم بزرگوار داراي فرزنداني شدند.
 
* دعاي مستجاب
«يَا عُدَّتِي‏ دُونَ‏ الْعُدَدِ وَيَا رَجَائِي وَالْمُعْتَمَدُ وَيَا كَهْفِي وَالسَّنَدُ يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ يَا مَنْ‏ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ وَلَمْ تَجْعَلْ فِي خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ أَحَداً أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى جَمَاعَتِهِمْ وَتَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا» (بحار الأنوار، ج‏92، ص 166).
امام هادي7 با خداوند عهد نموده­اند که هرکس اين دعا را در کنار بارگاه ايشان بخواند، خداوند دعاي آن فرد را مستجاب گرداند.
 
کتاب­نامه
* قرآن کريم
1. ابن­فهد حلى، احمد بن محمد و غفارى ساروى، حسين، آيين بندگى و نيايش (ترجمه عدة الداعي) (1جلد)، قم، بنياد معارف اسلامي، چاپ اول، 1375ش.
2. تميمى آمدى، عبد الواحد بن محمد، غرر الحكم ودرر الكلم (مجموموعة من كلمات وحكم الإمام علي7) (1جلد)، قم، دار الكتاب الإسلامي، چاپ دوم، 1410ق.
3. تميمى آمدى، عبد الواحد بن محمد، تصنيف غرر الحكم و درر الكلم (1جلد)، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1366ش.
4. رسولی محلاتی، سيدهاشم، درس­هايي از تاريخ تحليلي اسلام 3 (4 جلد)، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1368ش.
5. شريف الرضى، محمد بن حسين، نهج البلاغة (للصبحي صالح) (1جلد)، قم، هجرت، چاپ اول، 1414ق.
6. العروسى الحويزى، عبد على بن جمعة، تفسير نور الثقلين (5 جلد)، قم، اسماعيليان، چاپ چهارم، 1415 ق.
7. قفطي، علي، انباه الرواة، به کوشش: محمد ابوالفضل‌ ابراهیم‌، قاهره، 1369ق.
8. كبير مدنى، سيد عليخان بن احمد، رياض السالكين في شرح صحيفة سيّد الساجدين (7 جلد)، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ اول، 1409ق.
9. كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (8 جلد)، تهران، دار الكتب الإسلامية، چاپ چهارم، 1407ق.
10. ليثى واسطى، على بن محمد، عيون الحكم والمواعظ (1جلد)، قم، دار الحديث، چاپ اول، 1376ش.
11. مجلسى، محمدباقر بن محمدتقى، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار: (111 جلد)، بيروت، دار إحياء التراث العربي، چاپ دوم، 1403 ق.
12. منسوب به جعفربن محمد7، امام ششم7، مصباح الشريعة (1 جلد)، بيروت، اعلمى، چاپ اول، 1400ق.
13. ورام بن أبي فراس، مسعود بن عيسى، تنبيه الخواطر ونزهة النواظر المعروف بمجموعة ورّام (2 جلد)، قم، مكتبة فقيه، چاپ اول، 1410ق.
 
__________________________________________________
1. يكی از علمای وهابیت كه نقش مهمی در زنده کردن تفکرات ابن­ تیمیه و شاگردش ابن­قیم جوزیه و محمد بن عبدالوهاب داشته، عبدالعزیز بن باز است كه نزد وهابیان به «مفتی اعظم» مشهور است.
2. سکیت‌ لقب‌ پدرش،‌ اسحاق‌ بود که‌ به‌ سبب‌ افراط در سکوت، بدان‌ ملقب‌ گردید (انباه الرواة، ج 1، ص 220).

 

مشاهده بروشور - صفحه اول

مشاهده بروشور - صفحه دوم

شماره خبر:٨٠٠٣٢     تاریخ: سه شنبه ٢ آذر ١٣٩٥    تعداد بازدید: 246

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: